تبليغاتX
نامــه‌هایی به خــودم
 

 

 

بر کف دستم

دانه ای که نباشد

تو هم پر می کشی

گنجشگک

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 19:45  توسط کتایون‌آموزگار  | 

صبحت به خیر،

اسب ِ یاغی ِ سرنوشت!

 

...امروز

         کجایم می بری؟...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 10:35  توسط کتایون‌آموزگار  | 

نه حقی مانده و

نه سخنی

...

مانده ایم و

...اندیشه ی فریادی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 8:53  توسط کتایون‌آموزگار  | 

نه می توانم بزرگش کنم

نه تحمل صدای زاری اش را دارم

...

کدام کوچه؟

...بر در گاه کدام خانه بگذارم،

                اندوه کوچکم را ؟

 


نامه های جامانده با داستانک مسئله به روز شد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 9:43  توسط کتایون‌آموزگار  | 

درکه-عصر چهارشنبه

تا همیشه، راه درازی مانده ست

گام

بر همین کوچه های گاه و بیگاه

     - که از التهاب پاییزی برگ ها پوشیده ست

                                        بگذار

 

 من و یاسمن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 9:31  توسط کتایون‌آموزگار  | 

فرياد بی آوا - شعری از ناديا انجمن

صدای گامهای سبز باران است
اينجا ميرسند از راه، اينک
تشنه جانی چند دامن از کوير آورده، گرد آلود
نفسهاشان سراب آغشته، سوزان
کامها خشک و غبار اندود
اينجا ميرسند از راه، اينک
دخترانی درد پرور، پيکر آزرده
نشاط از چهره ها شان رخت بسته
قلبها پير و ترکخورده
نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش ميبندد
نه حتی قطره اشکی ميزند از خشکرود چشمشان بيرون
خداوندا!
ندانم ميرسد فرياد بی آوای شان تا ابر

تا گرودن؟
صدای گامهای سبز باران است!


 ...من نادیا ی بیست و پنج ساله را نمی شناختم. شما می شناختیدش؟

کاش هنوز هم زنده بود و من نمی شناختم اش.

خبر کوتاه و تلخ بود. این شاعر افغان در اثر ضرب و شتم کشته شد.

گیتای ما جای تاسف است و بس.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 21:6  توسط کتایون‌آموزگار  | 

می گویند:« دنیا

یار دو روزه ای بیشتر نیست»

...

میخواهم رفیقه ی سرنوشت شوم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 13:25  توسط کتایون‌آموزگار  | 

شبنمی از شاخه فرو چکید

دسته ای گنجشک فرا خاست

 

پلک های سنگین درخت

                          آرام

                          باز و بسته شد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 11:19  توسط کتایون‌آموزگار  | 

نشسته بودم بیرون

کلمه ها را

ریخته بودم روی زمین، شاید شعری می گفتم...

.

طوفان شد

چشم هایت را ببند...

هوا پر از خرده کلمه است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 11:31  توسط کتایون‌آموزگار  | 

که خنده ها و اشک هایم را

                 باور نکردی؛  

 

باور نمی کنم

       جنس دلت را

- سارا ! -

 

 

نه سنگینی و

              نه سردی اش را

...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 16:3  توسط کتایون‌آموزگار  | 

روز، دستی آرام بر سرم می کشد

ابر... می گذرد.آفتاب، می تابد و گیاه،

گرچه پائیز است

تنها با لبخندی

جوانه میزند.

چشم های نیم بسته ام را بر هم می گذارم.

 

(نامه های جامانده به روز شد)

(نگاهی به داستان انتری که لوطی اش مرده بود در وبلاگ جمع خوانی)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 16:7  توسط کتایون‌آموزگار  |