بس است
میان هوا
معلق زدن
اینرا غباری می گفت و نا امید
می گذشت
وقتی همه ی درها و دیوارها
انگشت اشاره ای عمود بر لب دارند
چه میتوان گفت؟
کسی نمی آید
کسی نمی رود
قطره ای که باید بچکد
نمی چکد
چرا که او
جایی در بیراهه
ایستاده است
بعد از آن نگاه تلخ، شعرهایم توی دفتر چه ام جا خوش کرده اند. هرچه می گویم یکی تان داوطلب شوید که توی وبلاگ بنویسم، هیچکدام از جایشان جُم نمی خورند !
اما نامه های جامانده به روز است.
ورای این برگ های بر زمین ریخته چیست
که نگاه تو را
اینگونه تلخ
می خواهد؟
۱
گاهی حرف نیست
صدا نیست
هیچ چیز دیگری هم نیست
که دلداری ام دهد...
پنجه در پنجه ی روز
پنجه در پنجه ی آفتاب
آه
زورم نمی رسد!
گوش کن
کسی توی دلم فریاد می کشد
...
می شنوی؟
کلمه های سرگردان من!
همه با هم حرف نزنید،
یکی یکی
خسته از اسباب کشی
دلم
لمیده توی خودش
توی جیبم
پر از صدا ها ی رنگارنگیست
مشتت را بیار...!
.
تشنه ام ابر!
اگر بباری...،
...
گوش ات با من است؟
...کجا می روی؟...
کدام گره را
باید اول گشود
از این کلاف سر درگم؟
«همه » ی
آنچه که میخواستی
چه بود؟
.
« هیچ » ی
که می ماند
از پس ِ
همه چیز
ساسان شعر فوق العاده زیبایی نوشته. بخوانیدش