تبليغاتX
نامــه‌هایی به خــودم
مدتی می شود که شعر تازه ای که دلم بخواهد اینجا بنویسم اش ننوشته ام. اما از وبلاگی که به روز نشود هم خوشم نمی آید. توی دفتر چه ام پیاده راه افتادم دنبال شعر هایی که گوشه کناره های راه نشسته بودند. توی پس کوچه ای این چند تکه را پیدا کردم.

۱

به همه ی همبازی های دنیا که به خاطر چشیدن طعم دوستی و بردن لذت بازی با آنها همبازی شده ایم.

بازی مسابقه نیست که در آن برد و باختی در کار باشد. بازی، مسابقه نیست که در آن به فکر پشت سر گذاشتن حریف باشیم. بازی، بازی است. یکبار من تاس می اندازم. یک بار تو. و آخرش چلوکباب را با هم می خوریم.

 

۲

همچنانکه

با کشیدن چند خط

موشی را به پنیری می رساندم

با کشیدن چند خط

روز را به شب رسانده ام

 

۳

زندگی

حرکتی تدریجی ست

نرم و آهسته

به سوی نیستی

عشق

مثال کوچکی ست

برای بهتر فهمیدنش

 

۴

هی روز!...

تو باختی.

... ببین من تا کجا دویده ام!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 10:39  توسط کتایون‌آموزگار  | 

 

خطوط معوجی است

یادگار دستخط ات

بر دیوار

 

 

نامه های جامانده به روز است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 10:2  توسط کتایون‌آموزگار  | 

 

می شود

واژه ها را

قطره

قطره

گریست...

می بینی

این کاغذ

چه قدر

خیس شده ...؟

 


نامه های جامانده با افق  به روز است

 


گفتگو به زبان شعر

آقای بولنت قلیچ شاعر و مترجم ترک تبار از کشور ترکیه چند پاره شعر از این وبلاگ را به ترکی ترجمه کرده اند و در سایت elif ve mertek گذاشته اند. به این وسیله از توجه و زحمتی که روی شعر ها کشیده اند تشکر می کنم. از ایشان نیز چند قطعه شعر در سایت مانیها با ترجمه ی آقای دکتر علی علیزاده منتشر شده است که لینکش را تقدیم می کنم: شعر هایی از بولنت قلیچ 

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 12:40  توسط کتایون‌آموزگار  | 

 

از باد فراری تر

از حباب گم شدنی تر

سر چرخاندم که ببینمش

 نبود.

 

آفتاب روز

دست بر گونه هایم بگذار!

پشت ابر نرو

 

نگران دیدار آفتاب

چشم دوخته به آسمان

گل یخ

 

روز زمستانی!

خورشید را باور کنم

یا ابر تیره را؟

 

ستاره ها و ماه!

خورشید مرا

کجا پنهان می کنید؟

 

شب

 از راه می رسد

تاریک شده ام

 

گم می شوم در خاموشی خودم

تاریک

بی صدا

ناپدید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 12:49  توسط کتایون‌آموزگار  | 

 

 

 

جشن

 

 

  •  

بین کلمات

خود را می جویم

چند بار دوره شان کنم ؟

 

 

  • ·         

 واژه ها

 جایی نمی بَرندم

دست ها در جیب

سوت میزنم

 

  •  

کلمات

یتیم و ناتمام

 بر دیوار ...

کو صدای مادرشان ؟

 

 

·         

سر به زیر

نشسته ام

میان کلمات

 

 

  • ·         

چشم هایم نمی تواند

 بخواندشان

ابعاد کلمات فکرم

ریز و ریزتر می شود

خطی از مورچه ها

از کنار پایم

میگذرند

 

 

  • ·         

جستجو بی فایده است

فکر می کنم

سر حرفی که باید به تو می گفتم اش

بلایی آمده

 

 

  • ·         

لبخند می زنم

به کلمات خودم

لبخند می زنند آنها هم به من

 

 

  • ·         

مثل کتاب های نو

در طبقات کتابخانه

میچینم کلمه ها را

کنار هم

 

 

  • ·         

تکراری ترین

واژه ها را هم

دوست میدارم

 

 

  • ·         

می خواهی گریه کنی

بی چرایی

غم انگیز ترین ماجرای شعر اینجاست

 

 

  • ·         

دیدار با سکوت دشت های خفته

و

فریاد

فریاد

فریاد

که کسی صدایم را نمی شنود

 

 

  • ·         

خطی از کلمات

 از روی کتف راست

                  پشت گردن

و بعد

        تا روی کتف چپم

                             می لرزد

 

  • ·         

جیغ می کشد کلمه ای

 

من صدایش را می شنوم

اما به روی خودم نمی آورم

 

 

  • ·         

...

او رفته 

من مانده ام

 

کاش با کلمه ی آخر فریادم  

                            رفته بودم

 

 

  • ·       

 

نگاهشان کن!

چه لباس های قشنگی پوشیده اند

کلمات

روز تولدم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 7:57  توسط کتایون‌آموزگار  |