این روز ها باید برای انرژی هسته ای شعری گفت. این را می فهمم.این که باغبان وقتی هسته را می کارد، به امید درختی است که میوه دهد را هم می فهمم.
اما نمی توانم برایش شعری بنویسم. و مشکل اینجاست که انرژی نهفته در هسته را نمی شناسم.
نمی دانم، و نمی خواهم بدانم که وقتی آن انرژی آزاد شود چه بر سر ِ که می آید؟
نمی فهمم که در چرنوبیل وقتی یکی از هسته ها نشت کرد، چه اتفاقی افتاد و حتی تصور لحظه ی باریدن هسته ها بر سر هیروشیما را هم نمی توانم داشته باشم.
من تنها شنیده ام که برای روئیدن درخت هلویی ، باید آن را درسته کاشت توی زمین.
و هر چه توی حیاط، دنبال شاخه ای گشتم که زیر آن دو تا هلو، _ آنگونه که در خاطر دارم، روزی از توی استخر، وقتی که روی آب خوابیده بودم _ آنطور به هم چسبیده از زیر آن شاخه نگاهم می کردند، پیدایش نکردم!
اما بار ها همانجا - توی خاطرم- آن دو را چیده ام، و یکی اش را خورده ام، و دیگری را درسته توی باغچه ی خودمان کاشته ام.
و هر بهار نشسته ام منتظر روئیدنش.
نه!...من هرگز نمی توانم برای انرزی هسته ای شعری بنویسم....
چه کاره ام میان روز ها؟
- آدمی!
در نقش خنده ای تلخ و سرد
دو نفر اینجا نشسته اند که هی نشسته بمانند و ...(ادامه)
رنگ دست هایم پریده امروز.
امروز...
امروز چندم است؟ چند روز به پایان چله ی بزرگ؟
یادت می روم. می دانم
پله ی چندم ازآسمان خوابش را نمی دانم اما
یادت می روم...
توی شمارش روز های یک سال
در می مانم
انگشت هایم را کدام طبقه جا گذاشته ام؟
خمیازه می کشم
ابر ها را پاره پاره میکنم
آسمان به آسمان
و احمقانه فکر میکنم:
یک سال مگر چند آسمان دارد؟
...
صدای جویدن آدامس،
صدای تکان دادن پا
صدای خفیف کلید های این کی بورد.
صدای شلپی توی فکرم.
یادم نمی روی
میدانم
یادم نمی روی
میان صدا های روز
به ناگاه،
دیگرصدایی میشنوی
آهسته میگوید:
- حرف هایی هست...
میان هزار نغمه ی دلپذیر
و تو با هزار گوش
همه را
دنبال می کنی
حرف ها دیگر به چیزی وابسته نیستند،
کلام برای بیان
شکلی تصنعی ست
و خورشید ؛
نه مادر ِ زمان،
که لبخندی ست شیرین
آرامش اینچنین
بی صدا و آرام
می آید