صبر کن!
دارم دنبال جمله ای می گردم
یا دنبال کلمه ای ...
برای آغاز سال ۱۳۸۵ خورشیدی
که با این سرعت
به مانزدیک می شود ...
آهای سال نو!
کجا با این عجله؟
...
نه ابرتیره می فهمد
نه شب سیاه
دلم
شبیه هیچ کدام از تاریکی ها
گرفته
نامه های جامانده به روز است
به سادگی گندم کاش
سبز می شدند
جوانه های امید
...
نوروز خواهد آمد
دستی بر شانه مان خواهد گذاشت
و به راه خود خواهد رفت
...
از تقویم سال پیش
ورق هایی
-برگ هایی از زندگی گویی-
کنده شده
...
ابر های خیال
پرواز می کنند در آسمانم
کاش نوزد نوزد نوزد باد
...
جوانه سر بر آورده از شاخه
بی آنکه بداند
در کدام شهر
...
صدای آواز شاد
کولی تنها را
...
بر شیشه های دلم
دستی بکش
...
کاش
برای مردم شهر
بوی امید بیاوری
گل های باغچه
چه
چه
ولش کنیم!
چه بهاری!
"چای در لیوان
می لرزد تا به دهانش..."
این دو خط شعر نیست
یک جمله از یک داستان هم نیست
این یک واقعیت است