کهنه در روئین دژ ِ پیوند ها
بسته اندر بسته ی در بند ها
بی گمان از وهم ِ از هم وا شدن
رفتن و بار ِ دگر ، رسوا شدن
ز آرزوی یافتن ، آن یار را
آن یکی همزاد و هم دلدار را
شب نشین ِ راه ِ صیادان شدیم
مانده درتاریکی و حیران شدیم
گاه سجده بر خدایان کرده ایم
گاه ، با ابلیس پیمان کرده ایم
گاه ، دست ِ ناتوان بگرفته ایم
گاه ، ورد ِ ناتوانی گفته ایم
ز آروزی یافتن ، آن یار را
رفته این دل بس خطا ها بار ها
در یقین ِ بودن اش ، تنها شده
درعروج ِ درک، بی معنا شده
...
ای یقین ِ متقن ِ امروز ِ من!
تک سوار ِ فاتح و پیروز ِ من!
لب به لب نِه !، دست در دستم بده
جام ِ عشق و بوسه ی مستم بده
نی بپوش و نی بدوز و نی ببُر !
بهر ِ فردا ، انده ِ بی جا مخور !
چون به هم هستیم و آسان می رویم
در جدایی هم، همین سان می رویم
تا چو فردا، روز ِ دیگر، صبح ِ نو
خیزی و سر مستی ات گردد درو،
در رخ ِ هم ، دیده شادان وا کنیم
مشت ِ غم وا ، بر زبان نجوا کنیم:
می در این مستی همی مانیم ما
نی غمین و نی پشیمانیم ما
این شعر را نهم آذر ماه سال ۶۹ نوشته ام.
یعنی حدود پانزده سال و نیم پیش. آن موقع بیست و دو ساله بودم. اما اولین شعرم را در سیزده سالگی نوشته ام که هنوز هم از خواندن اش و حس شاعرانه ی کودکانه ای که درآن هست و یاد آوری حس غروبی که آن شعر را نوشتم غرق در لذت می شوم.
اما این یاد آوری گذشته ها برای پاسخ دادن به پیام فریدون عزیز بود که برای شعر گونه های این وبلاگ نوشته:
کتایون عزیز.
من نمیدانم با اینگونه شعر چگونه سر کنم. چندین بار است که می آیم و بی خبر میروم. از تو انتظاری بیش از شعری هایکو گونه دارم. شاید در اشتباه ام . میدانم شعر باید از تصویر گرائی و اقتصاد کلمه بهره ور باشد اما این دیگر خیلی اقتصادی شده است . مدرنیته است یا هایکو و یا چیز دیگری که من از آن مطلع نیستم. یا مرا باین سبک آشنا کن و یا چیزی بگو که مرا بفکر وادارد
آنجه را که می نویسم دلواژه های منست اگر دلچسبت نیست آنرا در ستون نظریات ات درج نکن میتوانی کنار پنجره ات بنشینی و واژه هایم را دانه بدست نسیم بسپاری و با لبخندی بگوئی خدا حافظ ای میهمان نا خوانده
من ترا و ارتباط ذوق شاعرانه مان را دوست میدارم گرچه برای دست یافتن به قله های شعر راهی بس دور در پیش دارم
با صمیمانه ترین درود ها
فریدن
یاد آوری برای این بود که شاید پیش خودم نگاهی به روندی بیاندازم که مرا از شعر های موزون و قافیه دار ، در طول این بیست و پنج سالی که دارم با شعر زندگی میکنم ، به اینجا رسانده. به ایجاز. به حرفی ساده که بتواند به ساده ترین شکل، احساس ِ نویسنده را به خواننده منتقل کند. در این شعر گونه ها ی کوتاه که بسیار بسیار به آنها علاقه دارم ، حس های ناب و تازه ای نهفته که با برخی خواننده ها به راحتی ارتباط بر قرار می کند اما با بر خی هم نه.
اما هرچه هست، بیانگر حس هایی کوتاه و شاعرانه است که در تلاشم میان ثانیه های عجول روز گم نشوند. این کلمه هارا می یابم و مثل اشیای عزیزی گرد گیری شان می کنم و در معرض دید شما قرار میدهم.
من نمی دانم فریدون عزیز چه اشکالی در شعر های کوتاه من می بیند و چرا از من توقعی بیشتر از هایکو گونه ها دارد؟ من خودم همیشه از حس و آرامشی که در یک هایکو نهفته نهایت لذت را می برم و همیشه آرزویم این بوده که بتوانم توی سه سطر حرفی، یا حسی کوتاه را به خواننده برسانم.
شعر گونه ها سبک خاصی را دنبال نمی کنند. در حقیقت بخشی از مسیری هستند که در آن گام می زنم. اینکه به کجا می روند را هم نمی دانم. این من نیستم که شعر ها را هدایت می کنم. این یک همسفریِ شیرین است بین من و آنها.
باز هم سپاسگزار نظری که نوشتی. و همیشه منتظر نظریات دوستانی که صفحه را می خوانند هستم.
با احترام
کتایون آموزگار
۲۸/فروردین/۱۳۸۵
گم می کنم خودم را
پیدا می شوم دوباره !
در سایه روشن ِ روز
پرانتز: نامه های جامانده به روز ست
صدا ها
صدای حرف
صدای سکوت
این دو با هم چه می گویند؟
...
با این همه صدا
چه سکوتی ست
میان سخن باد
...
زود حرف ناگفته ات را
بردار و بیار
من امروز گوش های نو خریده ام
...
میان صحرای خالی
باد در گوشم
چه حرف ها که نگفت
...
گوش تیز کرده ام اما
نمی شنوم
صدای پای ات را
...
نه سیاه
نه سپید
نه حتی خاکستری
سکوت تو
...
خیال نمی کنم
حرفی مانده باشد اما
- جیب هایت را خوب گشته ای؟
...
همه ی سخن ها را
عجولانه گفته بودیم
پیش از آنکه
با آرامش
در چشم هم نگاه کنیم
...
نگاه کن!
آنجا میان دو ابر
تکه شعری است
...
گوش مسپار
به سخنان باد
حواسش نیست چه می گوید!
...