برگ های زرد سپیدار
کنار پنجره می لرزند
زیر آنها
گنجشگک ها
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 15:14 توسط کتایونآموزگار
|
چای می نوشم و فکر می کنم
آه اگر با یک حبه قند
شیرین می شدند لحظه ها...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:37 توسط کتایونآموزگار
|
با من قراری بگذار
بیا
مرا هم با خودت ببر
همانجا که مادرم را بردی
آی فراموشی...!
یادم بماند که ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 9:59 توسط کتایونآموزگار
|
دوست من "روز"
همیشه خرسندم می کند
با شعر هایی
که گاه و بیگاه
در گوشم می خواند
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 8:31 توسط کتایونآموزگار
|
دست دنیا
رو می شود به زودی
در مصالحه ای بین
شب
و
روز
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 14:31 توسط کتایونآموزگار
|
پا به پای ثانیه ها
می گریزند
از ذهن
کلمات
...
یادم بماند که...
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 12:45 توسط کتایونآموزگار
|
شب پاییزی
ورای صحبت جمع
پشت پنجره ماه

پی نوشت: بعد از مدت ها فرصتی شد که نامه به فتو هایکو را هم به روز کنم
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 15:34 توسط کتایونآموزگار
|
آهای...
کوتوله ی عمر!
کجا بردی
خنده هایم را
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 14:15 توسط کتایونآموزگار
|
یک)
تو چه می دانی
که می شکند
این جمله در من هر روز
که مادر
مادر
مادر
دوست ات دارم
دو)
آرام
به انتظار ویرانی خود نشسته
...
پشت پنجره
پاییز
سه)
از تو آموخته ام
تمامی کلمات را
و این آخری:
کلمه ی سکوت را
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 10:32 توسط کتایونآموزگار
|
دوست داشتن در شعر فریاد نمی شود
دوست داشتن ساکت
نشسته گوشه ای
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 12:32 توسط کتایونآموزگار
|
چنانکه گویا
نبوده اند هیچگاه،
از بین می روند
روز ها
+
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 17:18 توسط کتایونآموزگار
|
اگر داد است،
این همه نابرابری و
اگر بیداد است،
این همه سپاس چرا؟
+
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 14:33 توسط کتایونآموزگار
|