حواسم را پرت کن
شعر!
از بلندی های
اندوه زمین

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 11:34 توسط کتایونآموزگار
|
من منتظر شعر نمی مانم
شعر هم منتظر من نمی ماند
ما هر کدام
به راه خود
رفته ایم

(نقاشی: ونگوگ)
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:13 توسط کتایونآموزگار
|
می گریزیم
از دنیای ناگزیر
زیر سایه ی
تاک

+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 16:15 توسط کتایونآموزگار
|
صبر کن!
...
اگر می روی،
تمام خاطره های من
را هم
با خودت
ببر
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 12:51 توسط کتایونآموزگار
|
چه بی حوصله
می گذرم
ازخیر ثانیه ها:
انگار نه انگار که
روز،
انگار
نه انگار که
من!

+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 17:4 توسط کتایونآموزگار
|
بس کن این
ناباوری را
:
در راه است
بهار
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 13:13 توسط کتایونآموزگار
|
بر می خیزم
از کنار روز
دور می شوم
حوصله ی شنیدن
حرف هایش را ندارم
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 15:24 توسط کتایونآموزگار
|
به شوخی تلخی می ماند:
آنچه که ما را
پی اش فرستادند
بیش تر از
دروغی
نبود
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 12:24 توسط کتایونآموزگار
|
برای خورشید
شعری
خواندم
رفت پشت ابر
گریست
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:50 توسط کتایونآموزگار
|
میان طعم
تلخ و جوشیده ی
چای روز
چون قندیست
که بر دهان
می گذاریم
خواب
+
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 10:41 توسط کتایونآموزگار
|