لحظه اي کنار مي برَدت باد
چون پرده اي
از پنجره ی
سرنوشت من
آفتاب مي تابد

آن نقطه ی سرخ ِ میان ِ دوايرِ تو در تو...
غم را
نشانه گرفتن
به چنگش اگر آوریم
پروانه ای مـــی شود
میان انگشت ها محبوس،
آرامش
به وعده ها
که بر نیایند
از دل این روزها
چه نامنتظر
که امید...
هنوز می شود
درامتداد نگاهت
به آشیانه ی مرغی
نگاه کرد و گریخت
از این توهم تاریک...

با کدام فریب شکسته شود
قفل واژه ی دلتنگی؟
:
به حدود ِ نارسیده ی پروازی که تویی،
از ارتفاع ناممکن پرنده ای که من...!
حال و هوا
به گونه ای که
هم بهار است و
هم خزان
...