سرفه می کنم
بیرون نمی پرد...
سکوت بدی در گلویم نشسته
بالاتر از زمین
پـایـین تـراز کلمـه
سکوت
.
.
.
ما پیاده و
سـوار
می شویم و این
قطـار
زندگی
چه بی قـرار
رفتن است ...

سطر به سطر جهان را خوانده ام
واژه به واژه
جاي چه بسيار کلمه ها
که دراين کتاب
خالي است
به تماشای باد
میان شاخه سپیدار ها
بر این دیوار
هیچ
پنجره ای
.
دستی
نمی نوازدمان
تا که
چه نغمه ها
چه
نغمه ها
.
.
چون نفس گاه
در سینه حبس می شوند
ثانیه ها
و نمی شود کشیدشان
به هیبت گلی، پرنده ای،
یا ابری
که ببارد شاید
بر سنگدلی های زمین...