تبليغاتX
نامــه‌هایی به خــودم
 

در قعر این کلمات

آبراهه ی باریکی هست

...

چشمهایت را که ببندی،

صدای نازک و سردش را خوب   

 می شنوی...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:21  توسط کتایون‌آموزگار  | 

 

سه برگ

از دفتر خاطراتم مانده

در آن

چه خواهم نوشت؟

.

.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 11:16  توسط کتایون‌آموزگار  | 

 

غبار اندوه را

نا دیده بگیر

...

کمی آن سو تر، من

 

هنوز هم

لبخند می زنم

.

.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:6  توسط کتایون‌آموزگار  | 

 

 پياده رو ی شلوغ

با عابراني که هيچکدام

تو را نمي فهمند

...


 آي زندگي!...

.

.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 8:47  توسط کتایون‌آموزگار  |